پایان نامه ها

پایان نامه ارشد رایگان درباره تفکر خلاقانه، عملکرد سازمان

گوناگون و فوايد و ارزشها بوسيله جمع آوري اطلاعات تاثير گذار.*تصميم گيري آگاهانه و معقول بوسيله تحليل فرضيات*افزيش عملکرد سازماني بوسيله تحليل معاني ضمني*افزايش يادگيري سازماني بوسيله مشارکت و تيم هاي کاري*درک اينکه ماهيت برنامه ريزي استراتژيک چه چيز است يا نيست*ايجاد يک فرآيند ساختاريافته معقول*موضوعات مهم بطور واضح شناسايي شده باشند*استراتژيها،دسيافتني واقع گرايانه باشند*ورود کارشناسان خارج از سازمان(درموقع نياز)*تاکيد بر تفکر و عمل استراتژيک(Killian,2003).
بازنگري درباره مديريت استراتژيک جديد
پيرس و رابينسون 8اعتقاد دارند که مديريت استراتژيک به طور سنتي شناخته شده، که دربرگيرنده برنامه ريزي، پيشبرد، سازمان دهي، و کنترل استراتژي سازمان را مي باشد. اگرچه در فرآيند استراتژيک پيچيده و مدرن بسيار مشهود است که يک رابطه خطي مابين ساختار بندي استراتژيک وانجام آن وجود دارد ولي کسب آن رابطه و اجراي آن بسيار پيچيده وبه آساني که قابل تصور است نمي باشد. به طوري که هراکلئوس9 استنباط مي کند که در حال حاضر تفکر استراتژيک و برنامه ريزي استراتژيک در فرآيندهاي منطقي به هم وابسته و مرتبط مي باشندبگونه اي که هردوي آنها لازم بوده و بسيار کارآ براي مديريت استراتژيک مي باشند. هراکلئوس يک صاحبنظر مديريتي است که مي گويد تفکر استراتژيک در ارتباط با خلاقيت و برنامه ريزي استراتژيک مي باشد البته وي بعد از تحليل و پردازش دقيق موضوع، اين مطالب را بيان مي کند. او متوجه مي شود که مديران دائماً محل دو فرايند متمايز (برنامه ريزي و تفکر) را تغيير مي دهند ولي در عين حال در مي يابند که اين دو فرآيند کاملاً از نظر مفاهيم مرتبط به يکديگر مي باشند ( .( Heracleous,1998در ابعاد وسيع اگر بيشتر در مورد موضوع بحث گردد روشن مي شود که تفکر استراتژيک همواره خلاقيت و تحليل و آناليز ها را در برگرفته به طوري که حتي در حل يک مشکل و يا رويکرد و فرضيه نيز مي تواند الهام بخش باشد. وپس از آن است که نتايج حاصل از فرآيند تفکر استراتژيک شعله ور مي گردد.
عملياتي کردن و مستندسازي در برنامه ريزي استراتژيک همواره بيان مي کند که يک فرآيند تکراري جاري، در کجاي يک سازمان قرار دارد. به طوري که حتي اکلس10 بيان کرده که تفکر استراتژيک و برنامه ريزي استراتژيک حتي مي توانند با هم متقارن و هم زمان باشند و به صورت ترتيبي و سلسله وار در جاي جاي يک سازمان در پيش هم بوده که بدون اينکه چيزي هم مابين آنها پديدار گردد(O’shannassy ,2002 ).
شکل شماره2-2: رابطه تفکر استراتژيک و برنامه ريزي استراتژيک با مديريت استراتژيک

Source: Loizos heracleous” Strategic thinking or strategic planning”
جايگاه خلاقيّت و شهود در تفکر استراتژيک
تفکر استراتژيک ترکيبي از خلاقيت و کارآمدي و درگيري شهودي و ادراکي افراد در يک سازمان مي باشد، تفکر استراتژيک به عنوان يک فرضيه تصور شده که توليد ايده ها و نيز آزمايش آنها و اهداف و راه کارهاي تاثير گذار را شامل مي گردد. اين نوع نگرش به تفکرشهودي و آناليز گرايانه را که نيز مينتزبرگ به آن اشاره دارد نيز برمي گردد (Liedtka,1998)،و همچنين بايذ اشاره کنيم که اين نوع تفکر يک ايده پردازي خطي با پردازش مرحله به مرحله اي نمي باشد و اين نوع تفکر صد درصد نياز به ايده پردازي غيرخطي دارد تا بسط و توسعه يابد.
صاحب نظران بسياري بيان مي کنند که مفاهيم تفکر شهودي به مشابه يک فرآيند تفکري است که داده هاي آن اغلب و بيشتر توسط دانش و اطلاعات کسب شده بطور اتوماتيک و خودکار مي باشد و ستاده ها و خروجي هاي آن، يک احساس و يا بيان يک نتيجه گيري است، مانند ساختاري که در خدمت تصميمات و قضاوت ها مي باشد. خلاقيت در ايجاد يک راهکار جهت سازگاري با اوضاع موجود و يا حتي تغيير شرايط موجود نيز مي تواند بکار آيد. در کنار ساير عوامل خارج از يک سازمان، افرادي در درون يک سازمان وجود دارند که فقط تنها دليل حضور آنها، حضور در يک سيستم اجتماعي است که در سازمان به ايفاي نقش و عمل محول شده مي پردازند که در جهت غريزه مي کنند و در اين وضعيت، حضور و نقش آنها ممکن است به عنوان تهديد و يا حتي فرصت براي خلاقيت در نظر گرفته شود (Jelenc, 2008 , p. 66).
خلاقيت استراتژيک:
يک بخش مهم از تفکر استراتژيک، نوآوري و خلاقيت استراتژيک مي باشد، براي اينکه اين نوع تفکر بطور خاص در حال يافتن راه کارهايي براي مشکلات نامعلوم، پيچيده و مبهم است و همواره در حال يافتن راه کارهايي مي باشد که شايد ديگران از آن ها غفلت کنند، لذا اين موضوع بسيار مهم و اساسي است که مثلاً يک کارمند در مواجه با مشکلي در يک سازمان خلاقانه عمل نمايد (Loehle, 2010)، خلاقيت يک واژه کليدي مي باشد که منجربه تفکر استراتژيک نيز مي شود و ويژگي اصلي آن اين است که قادر است تفکر و عملکرد سنتي را از خود دور سازد (Jelenc, 2008, p.76). تفکراستراتژيک نياز به خلاقيت و نوآوري دارد که شامل و نيازمند کليه کارها و تحقيقاتي مي باشد که بر پايه ارزيابي و آزمون عوامل گوناگون مانند نوع و تنوع متقاضيان و نيازهايشان در يک سازمان، و حتي کارمندان يک شرکت صنعتي، در بهترين وجه ممکن است. اين نوع تفکر بيان مي کند که چه چيز و چرا بايد در فرآيند تصميم گيري در نظر گرفته شود. و همواره پاسخگوي اين سوال است که چه کاري بايد صورت پذيرد و چرا؟ اين نوع تفکر و ايده پردازي، يک فرايندي از آزمايش همه عوامل در حالتهاي گوناگون و
مختلف پيش آمده مي باشد. مثلاً درک احتياجات مشتريان و مطمئن بودن از اينکه تمام آنها در رابطه با الزامات استراتژيک تعريف شده شفاف و واضح بوده، که از ديگر ويژگيهاي اين نوع تفکر و ايده پردازي است (Baloch & Inam ,2008, p.4). از جهت ديگر ديدگاه استاندارد درباره خلاقيت بطور جدي در ارتباط با تقاضا براي حل مشکلات استراتژيکي است. يک تصوير واضح از شخص خلاق مي تواند شامل هنرمند، و يا مثلاً موسيقي دان باشد که حتي امکان دارد نوع خاصي از سبک زندگي، مثلاً داراي زندگي ماجراجويانه اي باشد، مانند نوع پوشش لباس در حالت هاي بسيار عجيب و غريب. لذا اين موضوع خود بيانگر يک تضاد و تعارض بين چنين شخصي با شخصي که بسيار عادي و متعارف زندگي مي کند، مي باشد. خلاقيت بطور معمول توسط روانشناسان به گونه اي مطالعه و ارزيابي مي گردد که معمولاً فقط در بردارنده نو آوري ابتدايي است. انواع بررسي ها و مطالعات که بطور معمول شامل توليد پاسخ هاي نو و بديع مانند کاربرد قياس و تناسب و شباهت و همساني و يا توانايي وصل دادن توسعه تفکر مثلاً در يک موضوع و … نيز خود نوعي دربردارنده خلاقيت و نوآوري است.
خلاقيت امکان دارد که بطور مستقيم مربوط به هنرمندان باشد خصوصاً يک هنرمند مدرن و خلاق، چون بدعت و نوآوري خود في النفسه يک عنصر کليدي از موفقيت مي داند، و از نگاهي ديگر پاسخ هايي شبيه پاسخ هاي دست اول و بديع و نو غالباً پاسخ هاي خلاقي نبوده و به خلاقيت استراتژيک مربوط نمي شود ((Loehle, 2000, P.9-15.
عادت هاي کاري، خود عنصر مهم تأثيرگذار بر روي خلاقيت استراتژيک مي باشند، به عنوان مثال تعدادي از افراد خلاق و حتي بسياري از آنها قادر نيستند فقط يک ايده و راهکار را که از قبل معين شده باشد دنبال و پيروي کنند و در نتيجه برخي از اين افراد بازدهي کاري کمتري از خود در چنين محيط هايي نشان دهند و حتي ممکن است رفتار متعارضانه اي از خود بروز دهند(Loehle, 2000, P.20). درتفکر استراتژيک ، اگريک سازمان در ارائه و گرفتن تصميمات خود کمتر از خلاقيت و درک وسيع از تفکر استراتژيک، استفاده نمايد با ريسک و خطرات قابل ملاحظه اي برخورد خواهد نمود و مديران آن سازمان ها ممکن است که بعدها پي برند سازمان آنها در حال حرکت به سوي يک مسير سراشيبي و انحطاط است که در عين حال خود مديران نمي خواستند در آن جهت حرکت کنند و اين موضوعي نيست که به سادگي از آن صرفنظر گردد. تفکر استراتژيک براي يک سازمان مي تواند در قالب کلي سازمان و يا حتي در قالب اجزاء و بخش هاي تشکيل دهنده آن سازمان در نظر گرفته و اجرا شود. و هدف از اين نوع تفکر در يک سازمان در حالت کلي دستيابي به تفکري کلي و جامع و ماورايي براي اخذ و ارائه تصميمات و برنامه ريزيهاي جامع و ماورايي و حتي در برخي موارد انجام مانورهايي فراتر از سطح سازمان در جهت مقابله با رقبا و ديگر سازمان هاي مشابه در يک جامعه مي باشد(Baloch & Inam, 2008, p. 24).
بعضي از وقت ها، تعدادي از مشتريان تجاري و بيروني يک سازمان، حتي خودشان تمايل دارند که خلاقيت و استدلال گرايي را در يک سازمان با مقايسه با ساير سازمانهاي صنعت ارزيابي کنند، و از جنبه ديگر، سازمانها با ارائه استراتژيهايي تصور مي نمايند که اگر آنها تنها بر روي توسعه خلاقيت تمرکز بيشتري نمايند بطور خارق العادي خواهند توانست قضاوتهاي دروني و شهودي از سوي محيط را در رابطه با سازمان توسعه دهند. ولي متأسفانه هر دوي اين ها يعني تفکر خلاق و تفکر شهودي و دروني بطور مناسب و کارآمدي هميشه با يکديگر سازگار نيستند، لذا در اين جا تذکر اين نکته بسيار جالب و شنيدني است که خلاقيت در تعريف خود ربط کمتري به تجارب و مهارت هاي اکتسابي گذشته ما دارد و اين در حاليست که درک و شهود يکسري از الگوهاي معمولي و متعارف مي باشد که ما در گذشته تجربه کرده ايم و آنها را در ارتقاي شناخت الگوي قالب بندي شده اي در جهت چهارچوب يک سازمان بسط و توسعه داده ايم. لذا يک رويکرد شهودي (سنجش شهودي و انتزاعي)، علاوه بر اينکه بر پايه تجارب گذشته باشد نياز دارد که حتي فراتر از آن بوده و باشد تا اينکه خلاقيت و تفکر خلاقانه را رشد و بارور نمايد(Bonn,2000).
با هر ارزيابي مديريت و استراتژي هاي آن بطور معمول و خاص، يک بخشي از اجزاء خلاقيت در نظر گرفته نمي شوند و يا به عبارت ديگر خلاقيت ربطي به تجارب گذشته مديريتي و استراتژيهاي آن ندارد. اين بيان و درک آن بسيار آسان است حال چرا؟ بخاطر اينکه مديريت بطور معمول بيان مي کند که به يک گروهي از مطلوبيت ها و عوامل متعددي تعلق دارد و بيانگر يک سلسله طرح ها و راه کارهاي مطلوب و قابل فهم آسان تحت عنوان هنجارها و يا ضوابط مديريتي و بر پايه تجارب گذشته است، در حالي که خلاقيت محصول ترکيب عوامل مختلف ذهن بشري و دنياي بيروني است که به ابعاد و جنبه هايي که مربوط به تجارب و يا آموخته هاي ما باشد مربوط نمي شود و در اصل، ذات خلاقيت و نوآوري خود هنجارشکن و عدم مطابقت و پيروي از ضوابط و محدوديت ها مي باشد محدوديت هايي که فقط مجموعه اي از وقايع جاري که براي ما قابل قبول هستند مي باشد(Goldman&Casy,2010).
در حالت کلي همان گونه که بيان شد، خلاقيت که بنيان تفکر استراتژيک است محصول ترکيب عوامل گوناگون که هيچ ربطي به تجارب گذشته ما و مديران ندارد، مي باشد. در اينجا ذکر اين مثال که بطور ناآگاهانه اي خلاقيت و نوآوري را در سازمان ها و شرکت ها از بين مي برد جالب و شنيدني است. مثلاً امروزه شرکتها و سازمان هايي هستند که همواره بيان مي کنند که بسيار از
داشتن تفکر خلاقانه که بر پايه نوآوري باشد حمايت مي کنند ولي وقتي نوبت به خودشان و انجام کارهايشان در قالب واقعي و عملي مي رسد همواره وظايف و کارهايشان را بر پايه تصميمات سنتي و متعارف که بر آنها تکليف شده است انجام مي دهند و در واقع خودشان را با دست خودشان از حرکت به سوي خلاقيت و پيشرفت باز مي دارند و در اين حالت است که افراد خلاق راستين نيز اغلب در اين شرکتها احساس مي کنند که هيچ تعلقي به آن شرکتها و سازمان ها ندارند(Sadler,2003)، نکته ديگر که ذکر آن حائز اهميت مي باشد اين است که در درون بيشتر شرکتها و سازمان ها همواره يک مغايرت و ناسازگاري از کاربرد واژه خلاقيت وجود دارد و دليل آن اينست که اشخاص و کارکنان اين سازمان ها چون خود را به شرايط سنتي و متعارف کار در داخل يک سازمان وفق ومطابقت داده اند، لذا هرگز نمي

دیدگاهتان را بنویسید