شدن تمرکز و فراموش کاری است .
نظارت بر تکانه : حدود 10 تا 15 درصد از کل بیماران افسرده دست به خودکشی می¬زنند و حدود دو سوم از آن¬ها نیز فکر خودکشی دارند. به همین دلیل از نظر بالینی عاقلانه نیست که برای بیمار افسرده داروی ضد¬افسردگی به ویژه داروهای سه حلقه ای نسخه شود.
قضاوت و بصیرت: بصیرت بیماران افسرده به اختلالاشان اغلب افراطی است. یعنی علایم اختلال و مشکلات زندگی¬شان بیش از حد مورد تاکید قرار می¬دهند. به سختی می¬شود این گونه بیماران را به ممکن بودن بهبودشان متقاعد ساخت.
قابل اعتماد بودن: در هرگونه اطلاعاتی که از بیمار افسرده گرفته می¬شود تاکید مفرط بر جنبه¬های بد و بی¬اهمیت جلوه دادن جنبه¬های خوب وجود دارد، نمی¬تواند هیچ گونه اطلاعات امیدوارکننده¬ای را باور کند.

د. تغییرات خواب در افسردگی:
خواب آشفته مشخصه افسردگی می¬باشد.

2 – 5 – 11- همه گیر شناسی
به طور کلی، تحقیقات مختلف با توجه به تنوع نشانه¬شناسی افسردگی در خلال تحول نشان داده اند که تقریباً 2درصد کودکان چهار تا شانزده ساله به اختلال افسردگی اساسی مبتلا می شوند. این فراوانی در خلال نوجوانی به طور تقریبی 7 درصد است. تحقیقات مختلف به تفاوتی در افسردگی پسران و دختران قبل از سن یازده سالگی دست نیافته¬اند اما در حدود سن شانزده سالگی تعداد دختران افسرده را دو برابر پسران گزارش کرده¬اند (دادستان، 1385). اختلال افسردگی عمده اختلال شایعی است که شیوع مادام العمرش حدود 15 درصد و در زنان شاید 25 درصد است و تقریبا در سراسر جهان و در همه کشورها و فرهنگ ها دیده می¬شود که شیوع اختلال آن در زنان دو برابر مردان است. طبق فرضیه¬های ارایه شده دلایل این امر تفاوت¬های هورمونی، اثرات زایمان، تفاوت روانی اجتماعی زنان و مردان و الگوهای رفتاری مربوط به درماندگی آموخته شده می¬باشد. متوسط سن شروع اختلال افسردگی عمده حدود چهل سالگی است و حدود 50 درصد از کل این افراد بیماریشان از 20 تا 50 سالگی شروع می-شود(کاپلان، سادوک، 2007).

2 – 5 – 12- تحریف¬های شناختی در افسردگی:
پایه و اساس افسردگی تحریف¬های شناختی است. این تحریفات عبارتند از(برنز، 1386):
1- تفکر همه یا هیچ: همه امور را سیاه یا سفید می بینید. اگر نتیجه کارتان عالی نباشد خود را ناکام و شکست خورده می¬دانید. این تفکر شروع و پایه اساس کمال¬گرایی است. نهایت¬گرایی، برداشت واقع بینانه¬ای از زندگی نیست. اشتباه ادراکی تفکر دوبخشی هم نامیده می¬شود، سایه و خاکستری وجود ندارد.
2– تعمیم مبالغه آمیز: جزیی ترین اتفاق منفی را به حساب شکست همیشگی می¬گذارند و اشکالات ناشی از تعمیم مبالغه آمیز بسیار زیاد است. بدون ان ناراحتی کم دوام و زود گذر می¬شود مانند لعنت به این زندگی، دیگر برای همه عمرم کافی است.
3– فیلتر ذهنی: شبیه قطره جوهری که بر دهانه لیوان آب بیافتد، همه آب را رنگی می کند. حوادث جزیی را به قدری بزرگ می¬کند که حقیقت در سایه¬اش محو می¬شود. در برخورد با موارد منفی، آن آنچنان در ذهن بزرگ می¬کند که انگار هر چه است منفی است.
4– بی¬توجهی به امر مثبت: تجربه های مثبت را به هر دلیلی بی اعتبار می¬داند و در نتیجه باورهای منفی را در وجودتان می¬کارید. زمانی که کسی از ما تعریف و تمجید می¬کند آن را نمی¬پذیریم و نشان می¬دهیم مانند واقعاً این طور که شما می¬گویید نیست، چیز مهمی نبود. بی¬اعتنایی به امر مثبت از جمله مخرب¬ترین تحریف¬های¬شناختی است.
5– نتیجه¬گیری شتاب زده: بدون دلیل تفسیرهای شتاب زده می¬کند. بدون علت نسبت به حوادث و وقایع اطراف خود نتیجه¬گیری منفی می¬کنید. مانند ذهن خوانی و پیشگویی اشتباه است.
6– درشت¬بینی و ریزبینی: مشکل دیگری که دامن¬گیر آدم¬های افسرده می¬شود. یا حوادث را بزرگ می-کنیم و از آن غولی می¬سازیم، یا بدون کمترین توجه از کنارش رد می¬شویم.
7– استدلال احساسی: چون احساس می¬کنیم حتما همین¬طور است. احساس را عین واقعیت می¬بیند، چون احساس می¬کنم آدم بدی هستم، پس حتما آدم بدی هستم. احساس گناه می¬کنم، پس حتما کار بدی انجام داده-ام. استدلال احساسی در انواع افسردگی¬ها سهمی دارد. از آثار جنبی استدلال، احساس مسامحه در انجام کارها است.
8– استفاده ار عباراتی مانند باید و بهتر است: به کار بردن انواع و اقسام این باید¬ها، زندگی را تلخ می-کند. وقتی در عمل نمی¬توانید بر اساس باید¬ها و نباید¬های مورد نظر به خواسته¬هایتان برسید، رنجیده خاطر می¬شوید.
9– برچسب زدن: شدیدترین نوع تعمیم مبالغه¬آمیز است. به جای توضیح اشتباه، به خود برچسب اشتباه می¬زنید. مانند من ذاتاً بازنده هستم، به جای اینکه بگوید این دفعه باختم.
10– شخصی¬سازی: بدون هر گونه دلیل و منطقی، حوادث ناخوشایند را به خود نسبت می¬دهید. با این طرز تلقی ناتوان و علیل می¬شوید، انگار دنیایی را روی شانه¬هایتان حمل می¬کنید.

2 – 5 – 13- تبیین مکاتب مختلف در مورد افسردگی
در این قسمت به رویکردهایی که به افسردگی پرداخته¬اند و تاثیرات مهمی و قابل بحثی بر آن داشته¬اند
و همچنین افراد مختلفی که خود صاحب رویکرد و سبک بوده¬اند و در مورد افسردگی به نکات مهمی پرداخته¬اند اشاره می¬کنیم.

2 – 5 – 13 – 1- نظریه¬های زیست پزشکی
اختلال افسردگی زمینه خانوادگی دارد، مثلا یکی از والدین با اختلال افسردگی 10 تا 13 درصد شانس اختلال در فرزندان را ایجاد می¬کند. یکی از دو قلوهای یک تخمکی با اختلال افسردگی تقریبا 50 درصد شانس اختلال افسردگی را در قل دیگر پیش بینی می¬کند(کاپلان، سادوک، 1389).
براساس نظریه¬های بیوشیمیایی در افراد افسرده کاهش بعضی از هورمون¬ها دیده می¬شود، کندی آزاد شدن هورمون محرک تیرویید، کاهش هورمون رشد، کاهش هورمون محرک فولیکول، کاهش هورمون لوتئینی و کاهش تستسترون وجود دارد. همچنین کاهش در کارکرد ایمنی در افسردگی دیده می¬شود( کاپلان، سادوک، رضاعی، 1389).
نظریه کالبد شکافی افسردگی معتقد است که افسردگی ناشی از بیش فعالی قطعه¬های راست مغز است(سلیگمن، روزنهان، 1995).

2 – 5 – 13 – 2- دیدگاه روان تحلیل¬گری
در نظریه روان تحلیل¬گری افسردگی واکنشی است در برابر فقدان. صرف نظر از نوع فقدان، این واکنش تمام ترس¬ها و نگرانی¬هایی را که در دوران کودکی در قبال فقدان محبت والدین وجود داشته احیا می¬کند. اگر نیاز فرد به محبت والدین در کودکی ارضا نشده باشد تجربه فقدان در دوران کنونی فرد باعث می¬شود که وی به دوران کودکی واپس روی کند. یعنی رفتارهای شخص افسرده نمایانگر نیاز او به محبت و ایمنی است(اتکینسون و همکاران، 1996).
در نقطه نظر دوم افسردگی ناشی از خشم معطوف به درون می¬باشد. خشم فرد افسرده به دلیل همانند-سازی با فرد از دست رفته متوجه درون می¬شود. درون فکنی ممکن است تنها راه ایگو برای دست برداشتن از آن فرد باشد. افراد افسرده یاد گرفته اند که احساسات خصمانه خود را واپس بزنند زیرا نمی¬توانند خشم را متوجه کسانی که به حمایت و توجه آنان نیاز دارند نمایند، لذا خشمی را که در اصل نسبت به ان فرد احساس می¬شده متوجه خود می¬سازند(سلیگمن، روزنهان، 1995).
در نظر سوم گفته می¬شود پایین بودن عزت نفس و احساس بی¬ارزشی در افراد افسرده ناشی از نیازی است شبیه نیاز کودکان به تایید والدین. در واقع عزت نفس فرد افسرده تابع منابع بیرونی است و هنگامی که فرد از حمایت و تایید منابع بیرونی محروم می¬شود افسردگی بوجود می¬آید(اتکینسون و همکاران، 1996).

2 – 5 – 13 –3- دیدگاه رفتاری
مطابق دیدگاه رفتارگرایی افسردگی از تقویت کننده های نا مناسب و ناکافی نشات می¬گیرد. برخی از رفتارهایی که فرد انجام می¬دهد پاداش نمی¬گیرند، این امر در دراز مدت باعث می¬شود که فرد آن رفتارها را متوقف می¬سازد، لذا فعالیت فرد به نحو چشم¬گیری کاهش می¬یابد. کاهش فعالیت فرد موجب کاهش بیشتر تقویت¬های مثبت می¬شود. بنابراین فرد باز هم رفتارهای مثبت کمتری انجام خواهد داد. بدین ترتیب قرار گرفتن در این چرخه¬ی معیوب فرد را به سوی افسردگی سوق خواهد داد. به طور خلاصه فقدان دسترسی به تقویت کننده¬های مثبت و فقدان مهارت شخص در دسترسی به تقویت موجب افسردگی می¬شود(فاریس، 1385).

2 – 5 – 13 – 4- نظریه های شناختی
بنیان نظریه¬های شناختی افسردگی به این نکته مربوط می¬شود که افراد رویداد¬های زندگی را چگونه تفسیر می¬کنند. در این زمینه دو نظریه شناخته شده وجود دارد که به صورت مختصر به شرح آنها پرداخته می¬شود:
1– نظریه شناختی بک : از نظر بک دو مکانیزم عمده در تبیین سبب شناختی افسردگی نقش دارد. یکی سه¬گانه¬ی شناختی و دیگری خطاهای منطق (سلیگمن، والکر و روزنهان، 2001).
الف– سه گانه¬ی شناختی
1– دید گاه منفی نسبت به خود: اعتقاد فرد به اینکه وی فردی ناتوان، ¬ارزش و نالایق است.
2– دید گاه منفی نسبت به تجارب جاری: اعتقاد فرد به اینکه تمام چیزهایی که برای وی اتفاق می¬افتد ناخوشایند است و همه¬ی آنها به خاطر نقایص شخصی خود اوست.
3– دید گاه منفی نسبت به آینده: اعتقاد فرد به اینکه اوضاع روز به روز بدتر می¬شود و برای تغییر دادن آن هیچ کاری از دست وی برنمی¬آید.
ب– خطاهای منطق
1 – تعمیم افراطی : نتیجه گیری عام از یک واقعه منفرد یا تعمیم ناتوانی در یک حوزه ی خاص به سایر حوزه¬های زندگی، مثل دانش آموزی که نمره نیاوردن در درسی را حمل بر کودنی خود می¬کند.
2– انتزاع گزینشی : تمرکز و توجه ویژه به بر یک جز منفی کم اهمیت و نادیده گرفتن جنبه¬های دیگر با اهمیت آن موقعیت.
3 – استنباط دلخواه : نتیجه¬گیری بر مبنای شواهد بسیار کم و حتی نتیجه¬گیری بدون وجود شواهد مستدل.
4– شخصی¬سازی : مسیول دانستن خود در قبال اتفاقات ناگواری که در اصل ارتباطی با فرد ندارند.
5– بزرگنمایی و کوچک نمایی : بزرگ جلوه دادن تجارب منفی کوچک و کوچک جلوه دادن تجارب مثبت بزرگ. مثل فاجعه دانستن نمره نگرفتن در یک درس و نادیده گرفتن قبولی در کنکور.
یکی از مفاهیم اساسی نظریه بک افکار خودآیند منفی است یا همان افکار ناخواسته مزاحم هستند که خود به خود وارد حیطه هوشیاری فرد می¬شوند و فرآیند¬های شناختی را تحت تاثیر قرار می¬دهد. این افکار به تدریج با ایجاد یک دور باطل در ذهن فرد جای افکار منطقی را گرفته، موجب تثبیت سه¬گانه¬ی شناختی و خطاهای منطق شده و علایم افسردگی را شدت می¬بخشد(هاوتون و همکاران، 1989).
2– الگوی درماندگی آموخته شده : این الگو ابتدا توسط سلیگمن(1967) ارایه شد و بعدها توسط ابرامسون، سلیگمن و تیزدل(1978) کامل شد.این الگو یک الگوی شناختی است، زیرا علت افسردگی را انتظار می¬داند. انتظار فرد در مورد اینکه وقایع بد رخ خواهند داد و او نمی¬تواند از آنها جلوگیری کند(سلیگمن، روزنهان، 1995).
در الگوی درماندگی آموخته شده اعتقاد بر این است که علت اصلی نقایص مشاهده شده این است که بعد از وقایع مشاهده شده بعد از وقایع کنترل ناپذیر، انسانها و حیوانهای درمانده به این باور می رسند که بین تلاشهای آنها و پیامدها رابطه ای وجود ندارد. این انتظار که پاسخهای آینده بیهوده و بی نتیجه است پیامدهای عاطفی، شناختی، انگیزشی و هیجانی را به همراه دارد. کاهش یا فقدان انگیزش، رفتارهایی از قبیل مقابله با ناکامی و تمایل مقابله با ناکامی و تمایل به حل مسائل را تضعیف می¬کند. به این ترتیب کوشش¬های فرد را برای تغییر پیامدها متوقف می¬سازد. تصور اینکه پاسخ¬ها نمی¬توانند به موفقیت منتهی شوند، حتی زمانی که پاسخ عملاً موفقیت¬آمیز است، سبب می¬شود فرد انگیزه¬اش را برای انجام عمل از دست دهد همچنین وقتی شخص نتواند موقعیت استرس زا را کنترل نماید در اغاز به اضطراب و ترس و سپس به افسردگی مبتلا می¬شود (سلیگمن، والکر و روزنهان، 2001).
2 – 5 – 13 – 5 – نظریه عقلانی هیجانی
الیس از دیدگاه فیزیولوژیک، اجتماعی و روان شناختی به شخصیت انسان می¬نگرد. وی از نظر فیزیولوژیکی انسان را موجودی می¬داند که ذاتاً آمادگی شدید برای تفکر غیر منطقی و غیر عقلانی دارد و از نظر اجتماعی انسان را موجودی اجتماعی می¬داند. او معتقد است انسان به عشق و محبت، توجه و مراقبت تمایل دارد و از مورد تنفر قرار گرفتن، بی¬توجهی و ناکامی دوری می¬جوید. بنابراین وقتی واقعه¬ای فعال کننده برای وی اتفاق می¬افتد براساس تمایلات ذاتی خود ممکن است برداشت متفاوتی از موضوع داشته باشد. گاهی برداشت¬های وی حاوی افکار، عقاید و باورهای عقلانی و گاهی حاوی افکار، عقاید و باورهای غیر عقلانی است. شیوه روان درمانی عقلانی که کمی بعد درمان عقلانی– عاطفی نام گرفت تا حد زیادی بر اساس منطق و استدلال طراحی شده است. از آنجا که ناراحتی¬ها و اضطراب¬ها را زاییده افکار غیر منطقی می¬داند الیس معتقد است برای درمان بایست از آموزش، استدلال، منطق، هدایت صریح و مستقیم حداکثر استفاده را داشت تا بتوان افکار منطقی تر و عقلانی تر را جایگزین افکار غیر عقلانی کرد و مراجع را از شر آنها نجات داد. هدف از روان¬درمانی این است که تغییرات مطلوبی در نظام اعتقادی فرد پدید آید و عقاید غیر منطقی خود را رها کرده و به سوی تفکر منطقی روی آورد. تمام تلاش درمانگر آماده سازی مراجع جهت رویارویی و مبارزه با افکار غیر-عقلانی و پیامدهای ناگوار آن است. از شیوه¬های ایفای نقش، الگوسازی، شوخی کردن و بذله گویی، پذیرش غیر شرطی، نصیحت و ترغیب می¬پردازد. به مراجع کمک می¬کند تا شناسایی افکار نامناسب خود بپردازد و با واقعیت روبرو شود و در این مسیر همچون آموزگاری با مراجع همراه خواهد شد و درمان بر اساس اصلA- B-Cصورت می¬گیرد(شفیع آبادی و همکاران، 1388).
بخش چهارم: خودکارآمدی

2 – 6- خودکارآمدی
خودکارآمدی به نوعی باور شخصی اشاره دارد مبنی بر اینکه شخص قادر به انجام یک رفتار خاص است(بندورا، 1977). این مفهوم با این باور ارتباط دارد که شما به رفتار خویش مهار هوشیارانه دارید. برای این¬که از جایگاه درونی بالایی برخوردار باشیم، باید از لحاظ رفتار خاصی احساس خودکارآمدی بالا داشته و همچنین معتقد باشیم که رفتارهای مزبور به پاداش منجر خواهد شد. در واقع خودکارآمدی به یک باور اختصاصی اشاره دارد مبنی بر اینکه شما قادر به انجام رفتار خاصی هستید یا نیستید. شواهد حاکی از آن است که انتظارات خودکارآمدی راجع به توانایی انجام رفتارهای گوناگون، در مورد اینکه ایا افراد مزبور رفتار خاصی را انجام می¬دهند یا نه، پیش بینی کننده¬های خوبی هستند( بندورا، 1986). سایر شواهد حاکی از آن هستند که انتظار خودکارآمدی راجع به توانایی انجام یک رفتار خاص، بهتر می¬تواند بروز آن رفتار را پیش بینی کند تا زمانی که فرد انتظار داشته باشد رفتار مزبور به نتایج خاصی منجر خواهد شد(ساپینگتون، تریپلت، گودین، 1980 حسین شاهی، 1388). به عبارت بهتر اگر فردی انتظار آن را داشته باشد که رفتارش به نتایج خاصی منجر شود، آن رفتار ضعیف¬تر از زمانی انجام می¬دهد که خودکارآمدیش در مورد آن رفتار بالا باشد. سرانجام اینکه، شواهد نشان داده¬اند که یک روان درمانی موفق باعث تغییر در باورهای مربوط به خودکارآمدی شود(بندورا، آدامز و بایر، 1977؛ ساپینگتون، راسل، تریپلت و گودوین، 1388).
خودکارآمدی یکی از مفاهیم اساسی یادگیری شناختی است که برای توضیح رفتارهای انسان و نتایج عملکرد وی مطرح شده و تحقیقات گسترده¬ای درباره ارتباط این مفهوم با جنبه¬های زندگی انجام گرفته است (وزیری، 1386).

2 – 6 – 1- مفهوم خودکارآمدی
خودکارآمدی مفهومی است که اولین بار توسط روان شناسی به نام وایت(1959)مطرح شد. وایت نظریه رایج زمان خود درباره انگیزه، که مبنای غریزه و سایق بود را مردود می¬دانست. او معتقد بود که احتمالا دلیل تمایل فرد برای انجام بعضی از فعالیت¬ها، درک وی از شایستگی¬اش در این عمل است، وقتی انسان فعالیتی را با موفقیت انجام دهد به توانایی خود در انجام این کار اعتماد پیدا می کند و احساس رضایتی درونی در وی ایجاد می¬شود و چنین احساسی، سبب انگیزه فرد برای انجام این فعالیت خاص می¬شود. وایت نتیجه این فرایند را انگیزش تاثیر یا احساس کارآمدی می¬نامید(وزیری، 1386).
خودکارآمدی در تعریف روان¬شناختی آن عبارت است از انتظارات یک فرد در موفقیت در یک کار یا رسیدن به یک نتیجه ارزشمند از طریق فعالیت¬های فردی است. این فرآیند ذهنی شناسایی اهداف، برآورد تلاش و توانایی¬های لازم برای رسیدن به آن هدف و پیش بینی نتیجه را شامل می¬شود(مارشال ریو، ترجمه سید محمدی، 1386).
خودکارآمدی تاریخچه نسبتاً کوتاهی دارد که با فعالیت¬های بندورا (1977) آغاز می¬گردد. وی در نوشته¬ای تحت عنوان به سوی یکپارچه کردن تئوریهای تغییرات رفتار به این موضوع اشاره کرد. خودکارآمدی یعنی قضاوت¬های افراد در مورد توانایی¬های خود، که باورهای افراد نسبت به توانایی-هایشان روی تلاش و پشتکار آنها اثر می¬گذارد. به عبارتی خودکارآمدی از باور فرد در این خصوص که توانایی انجام تکالیف را دارد یا خیر. خودکارآمدی با توجه به احساس تفکر و عمل انسان¬های متفاوت است(مارشال ریو، 1386).
خودکارآمدی به این معناست که فرد می¬تواند خود باوری نسبتاً محکمی که در حیطه ها و دامنه های مختلف یا موقعیت¬های عملکردی خاص داشته باشد. اما برخی از محققین یک مفهوم عمومی از خودکارآمدی متصور شده¬اند. این مفهوم به اعتقاد کلی فرد در توانایی گذرا از دامنه وسیعی از خواست¬ها یا موقعیت¬های جدید بر می¬گردد(شولتز، 1386).

2 – 6 – 2 – خودکارآمدی و سلامت روانی
یکی از جنبه¬های مهم سلامتی، سلامت روانی افراد است. شاید اگر بگوییم باورهای خودکارآمدی اساس و پایه