شده در دو دهه گذشته متوجه می¬شویم درمانهای جدید، خصوصاً در ده سال اخیر، به نتایج تازه و امیدوارکننده¬ای منجر شده و پیشرفت¬های ویژه¬ای را نشان می¬دهد. کانون تمرکز این درمان¬ها متوجه مکانیسم های زیربنایی این اختلال، و یا گسترش دامنه¬ی مداخلات به جنبه های ناکارآمد زندگی بیماران بوده است، جنبه¬هایی که در گذشته نادیده گرفته می¬شد یا حداقل، به وضوح به عنوان هدف مداخلات درمانی در نظر گرفته نمی شد(هایر، گلاستر و همکاران، 2009).
در سالهای اخیر کارآمدی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد در درمان طی پژوهش¬های متعددی مورد تایید قرار گرفته است(هیز، لوما، باند، ماسودا و لیلیس، 2006؛ لانگ مور و ورل، 2007؛ رامر و اورسیلو، 2007).
علی رغم امید بخشی نتایج به دست آمده، هنوز هم برخی از مشکلات اساسی در رابطه با درمان و اثرات آن حل نشده است(ریس، 2002). انتقال یافته¬های پژوهشی به مراکز بالینی و زندگی واقعی، مستلزم فهم میانجی¬های درمانی این پژوهش¬هاست. ما در حال حاضر می¬دانیم که درمان پذیرش و تعهد در بهبود مراجعان و افزایش عملکرد آنها موثر است، ولی درباره اینکه تاثیرات درمانی چرا و چگونه انجام می¬شود، چیز زیادی نمی¬دانیم. درباره علت تغییر افراد در فرایند روان درمانی، بحث¬های نظری با کیفیتی وجود دارد، اما مستندات تجربی حمایت کننده، بسیار اندک¬اند. به گفته مارک توین ، همه درباره آب و هوا صحبت می¬کنند اما هیچ کس در مورد آن کاری انجام نمی¬دهد(کازدین ، 2006).
انتظار می رود، ایجاد و پرورش پذیرش در مراجعان، باعث کاهش اجتناب شناختی و رشد زندگی مبتنی بر ارزش باعث افزایش عملکرد فرد در حوزه های مختلف زندگی شود(ایفرت و فورسیث، 2005).
پذیرش یک حالت طراحی شده و جرأت¬آمیز از طرف مراجع است و به او کمک می¬کند تا به طور کامل و بدون دفاع، جنبه¬هایی از تجربه روانشناختی خود را همان¬گونه که هست، تجربه نماید. هدف ما خلق یک انسان کارآمد است که صمیمانه با دنیای تجربی خود در تماس باشد. پذیرش یعنی تجربه حس¬ها، عواطف و افکار، بدون هیچگونه تلاشی برای تغییر آنها. پذیرش خصوصاً هنگامی ضرورت می¬یابد که تجربه قابل تغییر نیست و نباید تغییر کند. این حالت متناقض به مراجع اجازه می¬دهد آن چیزی باشد که هست و آنجایی باشد که حضور دارد و تمایل به تغییر افکار و احساسات خود را کاهش دهد(ایفرت و فورسیث، 2005).
وقتی لباس نگرانی در مورد آینده، اضطراب¬های مربوط به محتوای هیجانی و شناختی نامطلوب و پریشانی در مورد حالات بدنی ناخواسته را از تن مراجع درآوریم، انچه باقی می¬ماند، انسانی است با یک زندگی ناکارآمد. عمده¬ترین هدف درمان پذیرش و تعهد، تغییر جهت توجه و تلاش مراجعان از تلاش بیهوده به سوی اعمال مبتنی بر خواسته¬های آنها از یک زندگی مطلوب است. تمام تلاش مشاور در رشد و پرورش زندگی مبتنی بر ارزش آن است که به مراجعان کمک کند تا شیوه زندگی کردن مطلوب خویش را پیدا کنند و صرفاً به انجام آن شیوه بپردازند. بنابراین تلاشهای درمانی، معطوف به رفتارهایی خواهد بود که در راستای ارزش¬های انتخاب شده توسط مراجع باشد(ایفرت و فورسیث، 2005).

2 – 7 – 14 – یادگیری مهارتهای اجتماعی
برنامه آموزش مهارت¬های زندگی را سازمان بهداشت جهانی از سال 1993 به منظور کاهش آسیب¬های روانی-اجتماعی و ارتقا سطح بهداشت روانی تدارک دیده است. هدف از آموزش مهارت¬های زندگی کمک به رشد مهارت¬های روانی-اجتماعی¬ای است که برای کنار آمدن با موقعیت¬ها و چالش¬های زندگی روزمره لازم است. برنامه آموزش مهارت¬های زندگی مهارت¬های مربوط به موقعیت¬های خطیر خاص و مهارت¬های لازم را برای دفاع از حقوق خود به کودکان و نوجوانان آموزش می¬دهد(سازمان بهداشت جهانی، 1999). اگر فرد عزت نفس و خودکارآمدی بالایی داشته باشد، تاثیر نامطلوب محیطی که از لحاظ اجتماعی-اقتصادی و آموزشی حمایت¬کننده نیست، تا حدی خنثی می¬شود. کمک به افزایش این دو ویژگی مثبت در افراد مختلف، از اهداف عمده آموزش مهارت¬های زندگی است؛ البته چنین ویژگی¬هایی به مثابه مهارت آموخته نمی¬شوند، بلکه یادگیری و تمرین مهارت¬های زندگی همچون خودآگاهی، حل مسئله، تفکر انتقادی و مهارت¬های بین فردی کسب چنین ویژگی¬هایی را تسهیل می¬کند(مرادی، کلانتری، 1385).
کسب مهارت¬های اجتماعی یکی از عناصر اجتماعی شدن آدمی در کلیه فرهنگ¬هاست لیکن در دو سه دهه اخیر مورد توجه دانشمندان قرار گرفته است و از میان نظریه های مختلف نظریه یادگیری اجتماعی بیشتر به این مسئله پرداخته است. جانسون وجانسون(2000) شش پیامد سودمند آموزش مهارت¬های اجتماعی را به صورت زیر نقل کرده اند: 1– رشد فردی وهویتی؛ 2– موفقیت¬های شغلی؛ 3– بهبود کیفیت زندگی؛ 4– سلامت فیزیکی؛ 5– سلامت روانی(رشد عزت نفس، خودمختاری، کاهش اضطراب، افسردگی، ناکامی) 6– توانایی رویارویی با استرس(فروزان و همکاران، 1384).
اهمیت مهارت¬های اجتماعی به عنوان مهم ترین عامل اجتماعی شدن و سازگاری اجتماعی را هیچ گاه نمی¬توان از نظر دور داشت و توجه به هوش اجتماعی، رشد اجتماعی و تربیت اجتماعی در کنار دیگر ابعاد رشد و حیطه¬های تعلیم و تربیت از جایگاه ویژه¬ای برخوردار است. مهارت اجتماعی می¬تواند تاثیر شگرفی در کارکردهای انطباقی، تحصیلی، کیفیت زندگی و توان بالقوه برای زندگی و آموزش در محیط با حداقل محدودیت داشته باشد(شاهی و همکاران، 1388).

2 – 7 – 15 – مهارت ده¬گانه زندگی
یکی از روش¬های موثر و کارآمد در میان رویکردهای درمانی برای مقابله با فشارهای روانی روش آموزش مهارت¬های زندگی است. در این روش از طریق عرضه آموزش¬های مورد نیاز، مجموعه مهارت¬های لازم برای کامیابی در زندگی طی مراحل ده گانه به فرد آموزش داده می¬شود و به او کمک می¬شود تا توانایی¬ها ، اطلاعات، گرایش¬ها و مهارت¬های لازم برای زندگی موفق، سالم و بدون فشار روانی زیاد را در خود پرورش دهد(ملک پور و همکاران، 1385). مراحل ده¬گانه به شرح زیر است:

جدول 2-1-مراحل ده¬گانه مهارت زندگی
مراحل تعداد جلسات عنوان جلسات زمان هر جلسه کل زمان جلسات هر مرحله
مرحله اول 3 من که هستم و چه می توانم بکنم؟ دوساعت 6 ساعت
مرحله دوم 3 ارزشهای شخصی خانوادگی واجتماعی من چیست؟ دوساعت 6 ساعت
مرحله سوم 4 چگونه با دیگران ارتباط برقرار کنم؟ دوساعت 8 ساعت
مرحله چهارم 3 روابط من با سایرین چگونه است؟ دوساعت 6 ساعت
مرحله پنجم 4 جامعه برای من چه مفهومی دارد؟ دوساعت 8 ساعت
مرحله ششم 3 اهداف من چیست؟ دوساعت 6 ساعت
مرحله هفتم 2 چگونه می توانم تصمیمات خوب بگیرم؟ دوساعت 4 ساعت
مرحله هشتم 3 آیا می توانم از خشونت پرهیز کنم؟ دوساعت 6 ساعت
مرحله نهم 4 چگونه میتوانم مراقب سلامتی خود باشم؟ دوساعت 8 ساعت
مرحله دهم 3 ارزشیابی دوساعت 6 ساعت

در ایران نیز درباره تاثیرات آموزش مهارت¬های زندگی و سایر آموزش¬ها در کاهش فشار روانی تحقیقاتی صورت گرفته است؛ برای مثال قاسمی هرندی(1376) در تحقیقی که بر روی 60 نفر از دختران و پسران نوجوان تحت پوشش سازمان بهزیستی استان اصفهان انجام داد، تاثیر آموزش مهارت-های اجتماعی را در بالا بردن میزان رشد اجتماعی آنان تایید کرد. اعرابی در تحقیقی بر روی نوجوانان دختر 14– 18 ساله شهر اصفهان تاثیر آموزش مهارت¬های زندگی را بر افزایش سازگاری اجتماعی این نوجوانان تایید کرد(ملک پور و همکاران، 1385).
در کل، آموزش مهارت¬های زندگی سبب پرورش مهارت¬های روانی، اجتماعی و رفتاری مورد نیاز افراد بالغ برای حضور در صحنه روابط بین فردی، محل تحصیل، کار و به طور کلی اجتماع می-شود(مرادی، کلانتری، 1385).

2-8-1-پیشینه تحقیقات انجام شده

2-8-2- پیشینه مربوط به ذهن آگاهی
پژوهش اثر بخشی کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی بر بهبود ذهن آگاهی و افزایش ابراز وجود در دانش¬آموزان مبتلا به اضطراب امتحان توسط گل پور چمرکوهی و محمدامینی(1391) که بر روی دانش آموزان پایه سوم راهنمایی که به اضطراب امتحان مبتلا بودند انجام شد. نتایج تحلیل واریانس چند عاملی بر روی تفاضل نمره¬های پیش آزمون – پس آزمون نشان داد که بین گروه¬های آموزش ذهن آگاهی و گواه در متغیرهای ذهن آگاهی و ابراز وجود و اضطراب تفاوت معناداری وجود دارد. روش آموزش کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی بر بهبود ذهن آگاهی، افزایش ابراز وجود و اضطراب امتحان موثر بود.
با توجه به این که امروزه درمان¬های موج سوم در روان درمانی به جای چالش با شناخت¬ها، برآگاهی و پذیرش افراد از احساسات و هیجان ها و شناخت ها و رفتارها تأکید دارند در تحقیقی که کیانی و همکاران(1391) به مقایسه اثر بخشی گروه درمانی مبتنی بر پذیرش و تعهد با ذهن آگاهی پرداختند به متغیر¬های میزان ولع مصرف و تنظیم شناختی هیجان در مصرف کنندگان شیشه توجه کرده اند. یافته های حاصل از این پژوهش نشان داد که دو گروه درمانی بر شدت ولع مصرف در دو مرحله پس آزمون و پیگیری تأثیر معناداری داشتند. همچنین در مقایسه اثر بخشی این دو درمان بر ابعاد نه گانه تنظیم شناختی هیجان تفاوت معناداری مشاهده نشد و هر دو درمان به یک میزان بر شاخص های شناختی تنظیم هیجان تأثیر گذار بودند.
افراد افسرده در پیگردی رویدادهای خاص از حافظه دچار مشکل هستند و بیشتر به اطلاعات کلی¬تر می¬پردازند. این مطالعه به ارزیابی اثر بخشی ترکیب روش حضور ذهن مبتنی بر درمان شناختی و درمان رفتاری – شناختی سنتی در کاهش تعمیم پذیری بیش از حد بیماران دارای اختلال افسردگی انجام شد. این مطالعه توسط امیدی و همکاران(1388) انجام شد که به بررسی اثربخشی درمان ترکیبی حضور ذهن مبتنی بر درمان شناختی و درمان رفتاری– شناختی بر کاهش تعمیم پذیری بیش از حد حافظه بیماران مبتلا به اختلال افسردگی اساسی پرداخته اند. بر این اساس نتایج نشان داد درمان ترکیبی اثر معنی داری در افزایش حافظه اختصاصی و مقوله ای داشت، به عبارت دیگر بیماران این گروه تعمیم پذیری کمتری در فراخوانی خاطرات از حافظه نشان دادند. همچنین درمان های ترکیبی و CBT کاهش معنی داری را در نمرات بک در طول مطالعه باعث شدند.
از آنجایی که اثر بخشی ذهن¬آگاهی در افراد مختلف متفاوت است مخصوصاً افراد بینا و نابینا، نجاتی(1388) هوشیاری و آگاهی منتج از پردازش اطلاعات ورودی حواس پنجگانه به مغز می¬باشد و به نظر می¬رسد فقدان هر یک از آنها، آگاهی را متأثر سازد. ذهن آگاهی تعمق غیر عمد بر روی وقایع حاضر و جاری می¬باشد. این مطالعه مقطعی مقایسه¬ای در 93 جانباز نابینای دو چشم و 93 فرد همتا از نظر سن و تحصیلات انجام گرفت. آزمون آماری یومان ویتنی نشان داد بین جانبازان نابینا و همتایان بینا تفاوت معناداری در ذهن آگاهی وجود ندارد.
در پژوهشی نصیری و جوکار(1387) با عنوان: معنا داری زندگی، امید، رضایت از زندگی و سلامت روان، بیانگر نقش امید در سلامت روان می باشد. این پژوهش، بر روی 382 نفر زنان شاغل به تدریس در آموزش و پرورش شیراز و با استفاده از پرسشنامه گرایش به امیدواری اشنایدر با هدف بررسی ارتباط بین معناداری زندگی و امید با شاخص های سلامت روان صورت پذیرفت. یافته¬های این پژوهش نشان داد که اولا بین معناداری زندگی و امید، با شادی و رضایت از زندگی همبستگی مثبت و معنا دار دیده می شود. نتایج رگرسیون چندگانه به روش متوالی، بیانگر معناداری نقش واسطه ای امید در رابطه بین معناداری زندگی و رضایت از زندگی و شاخص های سلامت روان بود. لذا بر اساس نتایج این پژوهش، امید و معناداری زندگی می¬تواند سبب افزایش شادی و رضایت از زندگی باشد. به عبارت دیگر معناداری زندگی به گونه ای غیر مستقیم و در تعامل با امید می تواند سبب افزایش شادی و رضایت از زندگی و کاهش افسردگی گردد.
امیدی، محمد خانی، پورشهباز(1387)اثر بخشی ترکیبیMBCT و CBT را در درمان بیماران فاز فعال افسردگی بررسی کرده¬اند نتایج از کارآیی موثر درمان ترکیبی در کاهش نشانه¬ها، کاهش نشانگان بالینی، اختصاصی شدگی حافظه سرگذشتی، کاهش نگرش های ناکار آمد، مقابله محور شدن سبک¬های مقابله¬ای حمایت می¬کند.
در تحقیق دیگری که کاویانی به همراه همکاران(1387) به منظور بررسی اثربخشی ذهن آگاهی انجام دادند بر کیفیت زندگی افراد افسرده توجه داشتند. در این پژوهش از روش نیمه آزمایشی آزمون – بازآزمون برای دو گروه آزمایشی و کنترل استفاده شد. بدین منظور از بین حدود 1000 نفر دانشجوی ساکن خوابگاه تعداد 150نفر به طور تصادفی و از بین افراد به حکم قرعه افرادی که نمره آزمون انها در افسردگی بک 15 و بالاتر بود انتخاب و به دو گروه آزمایشی و کنترل تقسیم شدند. یافته های پژوهش نشان داد که به نظر می¬رسد تمرین¬های شناخت درمانی مبتنی بر ذهن آگاهی با افزایش آگاهی افراد از لحظه حال از طریق فنونی مثل توجه به تنفس و بدن و توجه دادن آگاهی به اینجا و اکنون¬، بر نظام شناختی و پردازش اطلاعات اثر می¬گذارد و لذا با توجه به موثر واقع شدن این نوع آموزش و با در نظر گرفتن سودمندی¬های این روش در زمینه درمان افسردگی و افزایش کیفیت زندگی، استفاده گسترده از آن توصیه می شود.
در پژوهشی که توسط حمیدپور(1386) انجام شده به بررسی کارایی و اثربخشی شناخت درمانی مبتنی بر هشیاری فراگیر(MBCT) در درمان و جلوگیری از عود و بازگشت افسرده خویی پرداخته و نتایج نشان داد که شناخت درمانی مبتنی بر هشیاری فراگیر(MBCT) در درمان و جلوگیری از عود و بازگشت افسرده خویی موثر بوده است.
در یک مطالعه دباغی(1386) اثر بخشی شناخت درمانی مبتنی بر حضور ذهن و فعال¬سازی طرح-واره¬های معنوی را در کاهش برگشت مصرف مواد افیونی بررسی نمود. نتایج نشان داد که این روش در کاهش میزان برگشت مواد موثر است.
در پژوهشی که غضنفری(1385) تحت عنوان«بهزیستی ذهنی از دیدگاه فرهنگی با هدف بررسی رابطه بین الگو های فرهنگی فرد گرایی– جمع گرایی، حرمت خود و بهزیستی ذهنی» به منظور بررسی اینکه کدام یک از متغییر¬های مورد بررسی، بیشترین واریانس ابعاد شناختی و عاطفی بهزیستی ذهنی را بوجود می آورند؛ انجام داد در دو جامعه دانشجویان ایرانی و کانادایی را مورد مقایسه قرار داد. نتایج تحقیق، نشان دادند که احترام به خود و خشنودی در بین دانشجویان کانادایی، بیشترین واریانس بعد شناختی بهزیستی ذهنی را تبیین می کنند در حالی که دربین دانشجویان ایرانی، بیشتر واریانس رضایت از زندگی به وسیله«حرمت خود» تعیین می¬شد. در بعد عاطفی بهزیستی ذهنی در هر دو گروه، متغییر رضایت از زندگی، مهم¬ترین پیش¬بین میزان بهزیستی ذهنی بود. سایر نتایج، نشان داد که میزان رضایت از زندگی و شادی در بین دانشجویان ایرانی پایین تر از دانشجویان کانادایی است.
کاویانی و همکاران(1384) پژوهشی برای بررسی اثر بخشی شناخت درمانی مبتنی بر حضور ذهن در کاهش افکار خودآیند منفی، نگرش ناکارآمد، افسردگی و اضطراب انجام دادند. در این پژوهش از القای افسردگی و اضطراب ناشی از امتحانات با عنوان خلق افسرده و مضطرب سود برده شد. نتایج این پژوهش که بر روی دانشجویان غیر افسرده ساکن خوابگاه انجام شد، حاکی از اثر گذاری MBCT در کاهش اضطراب و نیز کاهش افکار خود آیند منفی و نگرش ناکارآمد دانشجویان بود. این تغییرات در پیگیری 60 روزه همچنان پابرجا بود.
MBCT در ایران برای نخستین بار در یک پروژه پژوهشی مشترک بین دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی و دانشگاه کلگیری کانادا در سال 1382 معرفی گردید. در این پروژه اثر بخشی MBCT در مقایسه با درمان رفتاری– شناختی نوین مبتنی بر پیشگیری از عود افسردگی و درمان متداول(که غالبا دارو می باشد) برای بیماران مبتلا به افسردگی اساسی در فاز بهبودی نسبی مورد آزمون قرار داده شد که یافته ها نشان دهنده این بود که دو درمان MBCT و CBT به صورت معنا داری در کاهش علایم باقی¬مانده افسردگی و همچنین سایر علایم روانپزشکی در بیماران مبتلا به افسردگی موثر بودند(محمد خانی ، 1384).

در پژوهش لنگاچر و همکاران(2012) 26 زوج سرپرست – بیمار یک دوره 6 هفته ای از MBSR-C (کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی در بیماران مبتلا به سرطان) همراه با مطالعه سرخود این دوره که بر اساس مدل کابات زین طراحی شده بود، را پشت سر گذاشتند علایم سلامت روانی و جسمانی و کیفیت زندگی قبل و بعد از مداخله درمانی MBSR-C مورد مطالعه قرار گرفتند. کورتیزل بزاقی و اینترلوکین 6 قبل و بعد از مداخله ارزیابی شدند. بعد از برنامه مداخله ای MBSR-C بیماران در میزان اضطراب و استرس خود بهبود نشان دادند(P <05/0). در اینجا گرچه کیفیت زندگی و روانی مراقبین نیز افزایش یافت ولی از لحاظ آماری معنادار نبود. هر دو گروه بیمار و مراقب در میزان کورتیزول خود در هفته اول تا سوم ولی نه در هفته ششم نشان دادند. نتایج حاکی از آن بود که MBSR-C مداخله سودمندی در کاهش استرس، اضطراب، سطح کورتیزول در بدن و نشان دادن علائم مراحل پیشرفته بیماران مبتلا به سرطان داشته و همچنین مراقبین نیز تا حدودی از این روش بهره مند شدند. اسمیت و همکاران(2012) تفاوتهای کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی در مقایسه با کاهش استرس شناختی رفتاری را بررسی نمودند. کاهش استرس مبتنی بر ذهن آگاهی MBSR برنامه 8 هفته ای جهت افزایش ذهن آگاهی است. کاهش استرس شناختی رفتاری CBSR برنامه 8 هفته ای با استفاده از تکنیکهای شناختی رفتاری برای تغییر طرز تفکر و کاهش ناراحتی است. استرس ادراک شده، افسردگی، بهزیستی روانی، روان رنجوری، پرخوری عصبی و ذهن آگاهی قبل و بعد از دوره مورد بررسی قرار گرفتند. نمرات قبل و بعد برای هر یک از مداخله ها با استفاده از آزمون جفت T مقایسه شدند. نتایج حاکی از ان بود که شرکت کنندگان با وجود تمامی تفاوتها مورد توجه در هر 8 مورد بهبود نشان دادند. افراد شرکت کننده در CBSR، 6 از 8 نتایج با بهبودهای چشمگیر در استرس ادراک شده، افسردگی و بهزیستی نشان دادند. تجزیه و تحلیل چند متغیره حاکی ار آن بود که شرکت کنندگان در برنامه MBSR در تمامی متغیر ها در مقایسه با افراد شرکت کننده در CBSR نتایج بهتری نشان دادند. تجزیه و تحلیل چندگانه نشان داد که افراد شرکت کننده در برنامه MBSR در ارتباط با ذهن آگاهی، انرژی، درد و عادت های پرخوری عصبی نتایج بهتری نشان دادند. در حالی که CBSR و MBSR هر دو در کاهش استرس ادراک شده و افسردگی موثر واقع شدند ولی ممکن است که MBSR در افزایش ذهن آگاهی و انرژی و کاهش درد نیز موثر واقع گردد. در پژوهشی که دنو و همکاران(2010) انجام دادند به این نتیجه رسیدند که هر چند حمایت اجتماعی به عنوان عاملی مهم در کیفیت زندگی بیماران مبتلا به سرطان سر و گردن به رسمیت شناخته شده است، ولی تحقیقات کمی از اثر حمایت اجتماعی بر پریشانی اجتماعی این بیماران و یا از مهارت های مقابله ای برای خودکارآمدی انها انجام شده است. هدف این مطالعه بررسی نحوه میانجیگری حمایت های اجتماعی و خودکارآمدی، رابطه ان با پریشانی اجتماعی و پریشانی روانی در بیماران مبتلا به سرطان سر و گردن است. نتایج تحقیق نشان داد که خودکارآمدی می تواند تاثیر منفی پریشانی اجتماعی بر پریشانی هیجانی را به شدت تعدیل کند. حمایت اجتماعی از اعضای خانواده تاثیر مستقیم یا غیر مستقیمی بر پریشانی روانی ندارد. حمایت اجتماعی از طرف دوستان به پریشانی اجتماعی پایین تر و پریشانی روانی بالاتر ارتباط داشت. یافته ها نشان داد که خودکارآمدی ممکن است رابطه بین حمایت اجتماعی و پریشانی هیجانی را به هم بریزد. منابع مختلف دریافت حمایت اجتماعی ممکن است نقش های مختلفی در میانجیگری اجتماعی بر پریشانی روانی بازی کند. شچتر (2008) با برگزاری کارگاه گشتالت درمانی جهت افزایش خودآگاهی و دلسوزی افراد نشان داد که افزایش این دو مولفه موجب ایجاد عشق و امید و کاهش پرخاشگری در افراد می شود. در بررسی پژوهش¬های خارجی نیز هیچ پژوهشی که اثر بخشی درمان شناختی مبتنی بر حضور ذهن(MBCT) را بر نشانگان روانشناختی نابینایان جوان مورد بررسی قرار داده باشد، یافت نشد. با این حال در ادامه به نتایج برخی مطالعات انجام شده در مورد نابینایان جوان، درمان شناختی مبتنی بر حضور ذهن، بهزیستی ذهنی و امید اشاره خواهد شد. در سال 1986 فولی و همکاران در شرایطی تجربی 36 نمونه را به طور تصادفی انتخاب کردند 18 بیمار به صورت انفرادی تحت برنامه درمانی قرار گرفتند. برنامه درمانی به منظور ایمن¬سازی در مقابل استرس و با استفاده از اصول شناختی–رفتاری و به صورت 6 هفته ای طراحی شده بود و 18 نفر دیگر جلساتی شامل روان¬درمانی حمایتی دریافت کردند. مقایسه تغییرات ایجاد شده در گروه اول در مقایسه با گروه دوم نشان داد که اضطراب و افسردگی گروه درمان فردی به طور معناداری کاهش یافت ولی در گروه دوم هیچ¬گونه تغییر معناداری مشاهده نشد، یک پیگیری شش ماهه نشان داد که گروه اول پس از این مدت همچنان تاثیر درمان را حفظ کرده بودند(فولی و همکاران، 1987). زیدان، گوردون، مرچنت و گولکاسین (2010) به بررسی نقش حضور ذهن بر درد القاء شده پرداختند. به بیماران آموزش حضور ذهن داده شد و شدت درد قبل و بعد از مداخله بررسی شد. نتایج نشانگر این بود که آزمودنی¬ها پس از مراقبه شدت درد کمتری داشتند و تغییرات در حضور ذهن با کاهش سطح اصظراب و تمرکز بر زمان حال ارتباط داشت. روزنبرورگ و همکاران(2010) اثر برنامه کاهش استـرس بـر مبنـای درمـان مبتنـی بـر حضـور ذهـن میزان تغییرات در کیفیت زندگی و نشانه های روانشناختی در نابینایـان مـورد بـررسی قـرار دادند ایـن مطالعه 133بر روی بیمار انجام شد، مولفه های اساسی این درمان آموزش مراقبه مبتنی بر حضور ذهن و به کار گیری آن در زندگی روزانه و مقابله با استرس است. نتایج این بررسی نشان داد که مداخله مبتنی بر حضور ذهن بر کیفیت زندگی و بهزیستی روانشناختی بر روی انواع نابینایان اثر می گذارد و حضور ذهن از طریق خود تنظیمی توجه به وسیله فعالیت های مراقبه بر مولفه های عاطفی و حسی اثر می گذارد. نتایج مطالعه مروری ایوانوسکی و مالهی(2007) بر روی 1966 مقاله منتشر شده درباره مداخلات مبتنی بر حضور ذهن و مکانیسم¬های اثرگذاری این شیوه¬ها نشان داده است که مداخلات مبتنی بر حضور ذهن در درمان افسردگی، اضطراب، اختلال¬های شخصیت مرزی، سایکوز و رفتارهای خودکشی و به خود آسیب زننده موثر می¬باشد حضور ذهن فی نفسه در کاهش مصرف مواد و نسبت¬های عود در جمعیت¬های متهمان در زندان¬ها موثر می¬باشد اما این تاثیر به صورت اختصاصی بر روی جمعیت بیماران مبتلا به اختلالهای روانپزشکی مشخص نشده است. اشنایدر و فلدمن در سال(2005) طی یک مطالعه، به این نتیجه رسیدند، به واسطه امید می توان به پیش¬بینی میزان سلامت عمومی در آزمون¬های بزرگسال پرداخت نتایج حاصل از پژوهش پارک (2005)، نشان داد، توجه جدی به متغییر امید، به عنوان نمادی از سلامت روانشناختی، در بررسی¬ها، فر آیند و مداخلات پرستاری مورد نیاز است و بدون ارتقای امید در بیماران، زمینه برای پذیرش آموزش¬های درمانی و مراقبتی به وجود نخواهد آمد. نتایج پژوهش انجمن سرطان آمریکا بیانگر تاثیر متغیر امید در بهبود بیماری سرطان می باشد. نتایج مطالعه این انجمن نشان داد بیمارانی که به درمان خود امید داشتند نسبت به گروه کنترل بیماران نا امید از درمان، به درمان بیماری سرطان پاسخ بهتری دادند(انجمن جهانی سرطان ، 2006). اشنایدر(2006 و 2000) بیان نمود نا امیدی، باعث بروز بیماری¬های جسمانی و روانی می¬شود و امید به همان اندازه و بیشتر از آن، در درمان اختلال¬های جسمانی و روانی و به خصوص در مراقبت¬های اولیه بهداشتی و درمانی به عنوان ابزاری کار آمد و شاخص، پیش گویی کننده مثبت و سازنده دارد. از این رو، به نظر می رسد، مداخلات روانشناختی امید محورانه بتوانند گامی موثر در جهت افزایش امید و همچنین کاهش افسردگی در نابینایان بر دارند. بیر (2003) در فرا تحلیلی که بر روی پژوهش¬هایی که از درمان¬های مبتنی بر حضور ذهن استفاده کرده بودند بیان نمود که کاربر این گونه درمان¬ها برای دامنه گسترده¬ای از اختلال¬های قابل دفاع می¬باشد اما نیاز به انجام پژوهش¬هایی باید به کارگیری روش¬شناسی¬های دقیق¬تر می¬باشد البته از سال¬های دور به کارگیری مراقبه حضور ذهن به عنوان مکمل مفیدی برای روان درمانی در نظر گرفته می¬شد برای مثال افرادی مانند کوتر و همکاران(1989) بدین شکل از این نوع شیوه استفاده می کردند(به نقل از رمل و همکاران، 2004). ریبل و همکاران (2001) در پژوهش اثرات MBCT را بر روی گروهی از بیماران پزشکی با تشخیص¬های مختلف(هم پزشکی و هم روانشناختی) سنجیدند، نتایج این پژوهش نشان از این داشت که درمان بر روی علایم پزشکی و روانشناختی موجب ایجاد بهبودی می گردد. در سال 2000 لانگن مایر و شوتر در آلمان پژوهشی را برای ارزیابی تاثیر روان¬درمانی بر مبنای اصول شناختی–رفتاری بر شکایات جسمانی مبتلایان و فرآیند سازگاری ترتیب دادند 46 بیمار مبتلا به مولتیپل اسکلروزیس را برای یک دوره درمان یک ساله انتخاب کردند، در مقابل گروه کنترل با 24 بیمار هیچگونه درمانی را دریافت نمی کرد. پس از اجرای درمان در عرض دو سال در چهار نوبت(هر شش ماه یک بار) یکسری آزمون¬ها به منظور پیگیری نتایج درمان صورت گرفت. نتایج تفاوت معناداری را در بهتر شدن ارتباطی و توانایی آزاد سازی منطقی خشم و کاهش پرخاشگری، در گروه-درمانی نشان داد. علاوه بر آن بیماران تحت روان¬درمانی توانایی های حرکتی شان بهبود یافت. در سال 2001 مور و همکاران 63 بیمار را به صورت تصادفی در سه دسته گروه¬بندی کردند، گروه اول روان¬درمانی حمایتی به شیوه گروهی دریافت می کردند. بر روی گروه دوم درمان انفرادی به شیوه شناختی–رفتاری صورت گرفت و برای گروه سوم داروی سرترالین به عنوان ضد افسردگی تجویز گردید به عنوان پیش آزمون و پس آزمون از پرسشنامه افسردگی بک و پرسشنامه افسردگی همیلتون استفاده شد. تحلیل نتایج با استفاده از پرسشنامه افسردگی همیلتون تفاوتی در سه گروه درمانی نشان نداد. ولی پرسشنامه افسردگی بک نشان داد که رفتار درمانی شناختی و سرترالین بر افزایش خلق بیماران اثر بخشی معناداری داشتند ولی این اثر بخشی در گروه دریافت کننده گروه درمانی حمایتی دیده نشد. جان کابات زین و همکارانش در دهه 1970 به بیش از ده هزار نفر با مشکلات قلبی، سرطان، مبتلایان به ایدز، دردهای مختلف مزمن و مشکلات معده ای – روده ای وابسته به استرس، سردرد، فشار خون بالا، اختلالات خواب و اضطراب و وحشت زدگی کمک کرد. آنها کارایی MBSR را قبلاً در بیماران مبتلا به دردهای مزمن و اختلالات اضطرابی ارزیابی کرده بودند. شواهد نشان داد که در اکثریت شرکت کنندگان، که کاهش نشانه¬های روانشناختی و جسمانی را تجربه کرده بودند، نیز تغییرات مثبتی در نگرش، رفتار و ادراک آنها نسبت به خود، دیگران و جهان اطرافشان به وجود آمده بود(محمد خانی و خانی پور، 1391). 2 – 8 – 3- پیشینه تحقیقات مربوط به افسردگی نزو(1986) دریافت که بیماران مزمن افسرده، هم در توانایی راه حل¬های بالقوه(تفکر گذرگاه) و هم در تصمیم¬گیری¬های بین فردی و اجتماعی، دچار مشکل هستند . هیپنروپترسون( 1982)، نزو(1986) و مارکس، ویلیامز و کلاریدج(1994)نیز نشان داده¬اند که بین عدم توانایی حل مسیله و افسردگی، همبستگی مثبت وجود دارد. مارکس، ویلیامز و کلاریدج(1994) و اسنایدر و همکارانش(1991) نیز در پژوهش¬های خود نشان داده اند که امید پایین، نقص در حل مسیله و افسردگی و عزت نفس پایین در یک رده قرار دارند، به طوری که هم افراد افسرده و هم افراد دارای امید و عزت نفس پایین، نسبت به فرایند حل مسیله نگرش¬های منفی دارند و موقعیت¬های حل مسیله را تهدید آمیز ارزیابی می¬کنند(بهاری، 1388). طی تحقیقی که حاج اسمعیلی نوقی در سال 89 انجام داده بر ویژگی¬های قالیبافی، به طراحی و تنظیم روشی ساده از بافت، برگرفته از قالیبافی سنتی ایران که با اصول هنردرمانی شناختی– رفتاری هماهنگ شده باشد، پرداخته و سپس تاثیر این شیوه با عنوان بافت درمانی بر کاهش افسردگی و افزایش خودکارآمدی معلولین بستری مورد مطالعه قرار گرفته است. برای این منظور، 20 نفر از معلولین جسمی، به صورت در دسترس از جامعه آماری مورد مورد نظر(معلولین بستری در آسایشگاه کهریزک) انتخاب شدند، سپس به طور تصادفی به دو گروه آزمایش(10) نفر که شیوه بافت درمانی بر آنها طی 20 جلسه انجام گرفت و گروه گواه(10) نفر تقسیم شدند. شایان ذکر است برخی از افراد شرکت کننده در جامعه مذکور از بیماری ام اس رنج می¬برده¬اند. از آزمودنیها دو تست خودکارآمدی شرر و افسردگی بک در دو مرحله پیش¬آزمون و پس¬آزمون گرفته شد. در نهایت جهت تجزیه و تحلیل داده¬ها از آمارهای توصیفی شامل میانگین، انحراف استاندارد و آمارهای استنباطی شامل خی دو استفاده شده و تجزیه و تحلیل فرضیات پژوهش با استفاده از تحلیل واریانس با اندازه گیری¬های مکرر انجام شده است. نتایج به دست آمده در این پژوهش نشان می¬دهد که شیوه بافت درمانی بر کاهش افسردگی و افزایش خودکارآمدی معلولین بستری تاثیر معناداری داشته است. اندارده وفین استین (2004) حدود 5000 بیمار دچار افسردگی و احساس تنهایی را از 11 ایالت امریکای جنوبی مورد بررسی قرار دادند. این افراد به دو گروه آزمایش و کنترل تقسیم شدند و گروه آزمایش به شیوه شناختی(گشتالت درمانی) و گروه مراقبه به شیوه مراقبه مورد درمان قرار گرفتند. پس از پایان دوره درمان نتایج نشانگر کاهش نشانه های 63 درصد از افراد گروه کنترل و 90 درصد از افراد گروه آزمایش بود. پس از یک سال نتایج پیگیری نشان داد زمینه بازگشت بیماری در شرکت کنندگان در درمان و نیز در افراد گروه آزمایش نسبت به افراد گروه کنترل کم تر است(جهان مهر، 1391). دانا (2008) نیز پژوهش خود به این نتیجه یافت که درمانگری¬های متناوب مانند گشتالت درمانی، افسردگی و اظطراب را کاهش می¬دهد. هنکینز (2004) در پژوهشی به بررسی تاثیر مداخله درمانی مبتنی بر نظریه امید اسنایدر، بر کاهش میزان ناامیدی بیماران بستری مبتلا به افسردگی پرداخت. او در پژوهش خود، پس از ده الی دوازده جلسه گروهی یک ساعتی، نشان داد که میزان امید گروه آزمایش نسبت به گروه کنترل، افزایش معنادار و میزان نا¬امیدی آنها، کاهش معناداری نشان داده است. پترسون(2000) طی مطالعه¬ای با عنوان سبک¬های تخریبی خوش بینانه و سلامت، بیان نمود: امید، با شاخص¬های آسیب¬شناسی روانی فعلی شخص به طور کلی و با افسردگی موجود وی به طور خاص، همبستگی منفی دارد. امید، سلامت جسمی و روانی را آن گونه که با انواع شاخص ها از جمله سلامت خود گزارشی، پاسخ مثبت به مداخلات پزشکی، سلامت ذهنی، خود ارزشمندی، خلق مثبت، نیرومندی ایمن شناختی، کنار آمدن موثر، خودکارآمدی و رفتار ارتقا دهنده¬ی سلامت مشخص شده¬اند، پیش بینی می¬کند. از این رو به نظر می¬رسد، مداخلات روان¬شناختی امید محورانه بتواند گامی موثر در جهت افزایش امید و هم چنین کاهش افسردگی در بیماران مبتلا به عوارض جسمانی بردارند. نتایج تحقیق جیونس، فلد من، مایکل(2005) و اسنایدر، ریچل، راوید و برگ(2006)، طی تحقیقی با عنوان بررسی اثر بخشی گروه درمانی مبتنی بر رویکرد امید درمانی بر مولفه های امید، معنای زندگی، عزت نفس، افسردگی و اظطراب روی 32 نفر از مراجعان به کلینیک روان شناسی که هنوز هیچ تشخیص اختلال روانی دریافت نکرده بودند، نشان داد که گروه درمانی مبتنی بر رویکرد امید درمانی باعث افزایش معنادار امید، معنای زندگی، عزت نفس و کاهش نشانه های افسردگی و اظطراب در گروه مورد مطالعه شده بود. بانوس، مدینا و پاسکال (2001) طی پژوهشی حافظه افراد مبتلا به افسردگی و اختلال سراسیمگی در شرایط مختلف رمز گردانی مورد بررسی قرار دادند. آنها دریافتند که هر دو گروه در تکلیف یادآوری آزاد، کلمات دارای بار هیجانی منفی را بیشتر از کلمات خنثی و مثبت به یاد می آورند. کلاگ (2007) مطرح می¬سازد که افراد افسرده به این دلیل در آزمون حافظه کلمات هماهنگ با خلق را بهتر بازیابی می¬کنند که خویش– طرحواره فعالی دارند. همه افراد از خود یک خویشتن – طرحواره دارند که هنگام مواجهه با یک واژه هماهنگ با خلق، در واقع آن خویش – طرحواره فعال می¬شود و آن واژه و در نتیجه فرد با سرنخ¬های موقعیتی زیادی روبرو می¬شود. در حالی که اگر آن واژه با خلق وی هماهنگ نباشد، فقط یک سرنخ بیرونی وجود دارد که همان واژه است. تیزدل (1988) مطرح می¬کند که سوگیری حافظه چرخه معیوب افسردگی را خلق می¬کند. به عبارت دیگر هنگام افسردگی در یادآوری حوادث منفی سوگیری منفی رخ می¬دهد که خود می¬تواند سبب نگهداشت و تداوم افسردگی گردد(ریز کابالرو و گنزالز، 1997). تقوی و راستی(1385) طی تحقیقات خود بر روی دو گروه بالینی افراد مبتلا به افسردگی اساسی و افراد مبتلا به اضطراب منشر دریافتند که هر دو گروه در مقایسه با افراد بهنجار لغات هیجانی منفی بیشتری را به یاد می¬آورند. در حالی که افراد بهنجار لغات خنثی بیشتری را نسبت به دو گروه بیمار به یاد می-آورند. در مجموع شواهد حاکی از وجود سوگیری حافظه ضمنی در بیماران افسرده و اضطرابی است. طی بررسی که سپهر منش و همکاران(1382) بر روی شیوع و شدت افسردگی و عوامل مرتبط با آن در افراد دیابتی بر روی 300 بیمار که 78 نفر مرد و 222 نفر زن انجام دادند، شیوع افسردگی 3/53 درصد بود که سهم آقایان 41 درصد و سهم خانم ها 7/57 بود. بیشترین افسردگی مربوط به گروه سنی بیش از 40 سال بود. افسردگی در افراد بی سواد، افراد وابسته به انسولین و دارای سابقه افسردگی، عوارض دراز مدت دیابت، سابقه دیابت 20 – 10 ساله، عدم کنترل دیابت، افراد مبتلا به چربی خون و بیماران مبتلا به فشار خون بالا از میزان بالاتری برخوردار بود. مصاحبه بالینی روانپزشکی نشان داد که 32 درصد مردان دیابتی و 3/47 درصد زنان، مبتلا به افسردگی اساسی بودند. طی تحقیقی که باباپور(1389) با هدف بررسی رابطه بین هوش هیجانی و احساس خستگی دانشجویان و همینطور مشخص کردن نقش برخی متغیرهای واسطه¬ای، خوش بینی، خودکارآمدی، اضطراب و افسردگی بین 384 نفر از دانشجویان انجام داد. پرسشنامه¬های هوش هیجانی، اثر خستگی، خوش بینی، خودکارآمدی، اضطراب و افسردگی بین شرکت-کنندگان توزیع و به آنها پاسخ دادند. با استفاده از روش تحلیل واسطه¬ای به روش مجموعه رگرسیون مشخص شد که هوش هیجانی بالا با احساس خستگی پایین همراه است. به علاوه متغیرهای خوش بینی، خودکارآمدی، اضطراب و افسردگی نقش واسطه گری جزیی در رابطه بین هوش هیجانی و احساس خستگی داشتند. تحقیق دیگری که یعقوبی نصرآبادی و همکاران(1382) با موضوع تاثیر گروه درمانی شناختی– رفتاری برکاهش افسردگی و اضطراب بیماران مبتلا به اختلال خلقی به بررسی در بین 14 بیمار بستری شده در بخش روانپزشکی مردان بیمارستان نور در شهر اصفهان پرداخته است. یافته¬های پژوهش نشان داد که گروه درمانی شناختی–رفتاری به طور معنی داری(05/0>p) در کاهش افسردگی بیماران بستری مبتلا به اختلال خلقی موثر بوده است اما این روش در کاهش اضطراب بیماران تاثیر چشمگیری نداشته است.
پژوهشی که توسط حمید و همکاران(1390) بر روی بیماران مبتلا به MS انجام شده به بررسی تاثیر آموزش ایمن¬سازی در مقابل استرس بر افسردگی و کیفیت زندگی بیماران پرداخته است. این پژوهش از نوع آزمایشی با طرح پیش¬آزمون – پس¬آزمون و گروه کنترل است. جامعه آماری شامل 83 نفر از بیماران شهر اصفهان که به روش نمونه گیری داوطلبانه و در دسترس و همتاسازی شده است. ابزار مورد استفاده در این پژوهش شامل پرسشنامه دموگرافیک، پرسشنامه افسردگی بک و مقیاس کیفیت زندگی مخصوص بیماران MS بوده است. نتایج حاصل اشکار ساخت که میان گروه آزمایش و گواه از لحاظ افسردگی و کیفیت زندگی، تفاوت معناداری وجود دارد(001/0P). یعنی آموزش ایمن¬سازی در مقابل استرس موجب کاهش افسردگی و افزایش کیفیت زندگی بیماران مبتلا به MS شده است.

2– 8– 4- پیشینه تحقیقات مربوط به خودکارآمدی
اسمادار لو، منیکوسلوسکی(2009) در پژوهشی به بررسی تعدیل رابطه